Afghan News , Video , life TV , Images , Mp3 Music , Chat room , Needs , History , Sports , Games , Intertamets , Shows , Friends , Love , Maps & and meny more information about Afghan refugee live in Athens Greece

 

 
afghan
  earth earth  
!! هدف ما از را اندازي اين سايت داشتن يگ پل ارتباطي و بالا بردن سطح آگاهي بين جوانان فارسي زبان در سرتاسر جهان است . سايت افغانستان باشما ، از شما ودر خدمت شماست !!
   
 
 
  توجه  !! شما هم میتوانید نوشته های خودرا ازطریق این سایت در اخطیار دیگران قرادهید بامادر ارتباط شوید  
 
 
3 4

بامیانخاطراتجهانی شدندر آخرتحضرت محمددروطنمهاجرت
حضرت زهراشفاعتخمسوحدتعقل ودینصفات رهبریعبورروزه

c2   c1
 
 
   
 
  • صفحه 1
  • صفحه 2
  • صفحه 3
  • صفحه 4
  • صفحه 5
  • صفحه 6
  • صفحه 7
  • صفحه 8
  • صفحه 9
  • صفحه 10
  • صفحه 11
  • صفحه 12
  • نقطه نظرهاي خوانده ها

 

 

عبور از تپه

اشاره:

 متن زیر سخنرانی استاد علیزاده ی مالستانی است که به مناسبت یازدهمین سالگرد شهادت رهبر شهید ـ استاد مزاری (ره) ـ در دفتر نمایندگی مجمع علماء مرکز و ولایات افغانستان ـ قم ـ در تاریخ 20/12/1384 تحت عنوان « عبور از تپه سخت تکامل » ایراد کردند که خدمت خوانندگان محترم تقدیم می گردد .

 بعد الحمد و الصلواة، بسم الله الرحمن الرحیم، قال لله الحکیم:

 « وَ نَادَى‏ فِرْعَوْنُ فىِ قَوْمِهِ قَالَ يَاقَوْمِ أَ لَيْسَ لىِ مُلْكُ مِصْرَ وَ هَذِهِ الْأَنْهَارُ تجَْرِى مِن تحَْتىِ  أَ فَلَا تُبْصِرُونَ ،أَمْ أَنَا خَيرٌْ مِّنْ هَاذَا الَّذِى هُوَ مَهِينٌ وَ لَا يَكاَدُ يُبِينُ، فَلَوْ لَا أُلْقِىَ عَلَيْهِ أَسْوِرَةٌ مِّن ذَهَبٍ أَوْ جَاءَ مَعَهُ الْمَلَئكَةُ مُقْترَِنِينَ، فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ  إِنَّهُمْ كاَنُواْ قَوْمًا فَاسِقِينَ» [1]

مجلسی با این صفا و صمیمیت و خلوص به مناسبت های مهمی شکل یافته است؛ اهانت به ساحت مقدس حضرت رسول اعظم(ص)، حرمت شکنی حرمین شریفین امامین عسکریین (ع)یازدهمین سالگرد در گذشت مرحوم معفور آقای سید احمد خمینی (ره)، و یازدهمین سالگرد شهادت پرافتخار شهید سر افراز و سربلند، حضرت استاد بزرگ، رهبر شهید مزاری ( رحمة الله علیه ).

از سعی و تلاش و حق شناسی دست اندرکاران و حضور صمیمانه ی علمای بزرگ ، استادان بزرگوار، طلاب گرامی، دانشمندان، نویسندگان و سایر اقشار واقعا تقدیر و تشکر به عمل می آید و اجر شما با خداوند باد.

 

 رمز سلطه گری

عرض خود را با طرح این سؤال آغاز می کنم و آن این است که انسان با طبیعت آزاد به دنیا می آید، هیچ انسانی نیست که با طبیعت و فطرت خود، رقیت و بردگی یک انسان دیگر را امضاء کرده باشد، اما چرا بعضی از اقوام، اقوام دیگری را سالهای متمادی و طولانی، تحت سلطه و اسارت و بردگی خود نگه می دارند ؟

اگر ما استعداد و امتیازات انسانی را در نظر بگیریم، همان استعداد هایی را که خداوند برای این انسان سلطه جو عنایت کرده، انسانی که تحت سلطه زندگی می کند نیز دارد پس رمز این مطلب چیست؟

 پاسخ صحیح به این پرسش، تز اصلی و هدف و آرمان اصلی شهید مزاری را مشخص و مجسم می کند. وقتی ما می گوییم: مزاری توانست یک قوم سر خورده و پریشان را ،به جایگاه اجتماعی که شایسته ی شان بود رساند، به این معنا نیست که ما نقش مزاری را در تحرک و بیداری یک قوم محصور کرده باشیم، چنانچه بعضی ها چنین تفسیر ناصحیح را می کنند و نیز حرف ما به معنایی قوم گرایی هم نیست، چنانچه همین عده ی خاص حساسیت دارند. بلکه فرق بین دو مقوله ی قوم گرایی و انتساب به یک قوم، بسیار واضح است. انتساب به یک قوم را کی گفته که زشت و ناپسند است ؟ مگر خداوند قومیت ها را به رسمیت نشناخته « وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ »[2] نگفته است ؟

اگر انتساب به قوم زشت است، باید برای همه ی اقوام زشت باشد. اما قوم گرایی عبارت از این است که خاک و خون و خمیر مایه ی خود را برتر از خاک و خون دیگران بداند، برای خود اصالت ذاتی و شرف خانوادگی و خونی قائل باشد و این را مایه ی امتیازات انسانی و اجتماعی بداند. و ما این تفکر را نداریم فقط می گوییم مزاری هزاره بود و ما هم هزاره هستیم،{دین و مذهب ما اسلام و شیعه ی دوازده امامی است} این نه تنها گناهی نیست، بلکه افتخار هزاره ها در همین پیروی از اهل بیت پیامبر(ص) اسلام است.

 اما راز و رمز اینکه بعضی از اقوام، سالهای متمادی، سلطه و حاکمیت نا جایز خود را نسبت به بعضی اقوام دیگر به هر وسیله ی ممکن حفظ می کنند چه باید  باشد.

 انهدام هویت و شخصیت انسانی

فکر می کنم که علت اصلی و رمز واقعی مسأله در این است که اقوام  سلطه جو و استبداد طلب، سعی شان در این است که در شعور و ادراکات و عقول قوم زیر سلطه تصرف می کنند؛ تا شعور شان را از کار بیندازند، ادراکات آنها را از کار بیندازند؛ با تعلیمات سوء، با تبلیغات غلط، با تربیت های نا درست؛ به گونه ی که هویت و شخصیت این مردم را بگیرد. وقتی مردمی  برای خود احساس شخصیت نکرد، طبیعی است که همچنان زیر بار می رود.

از باب مثال عرض می کنم اینکه اگر ما زور یک انسان را با زور یک گاو نر؛ یا اسب را با قاطر مقایسه کنیم، هیچ جای شک و تردید نیست که زور انسان با زور حیوان قابل مقایسه نیست. اما در عین حال می بینیم که ضعیف ترین انسان، دو گاو نررا یوغ می کند و اسپار را به آن می بندد و از صبح تا شب سرشان کار می کند. یا بارهای سنگینی را بر پشت الاغ و قاطر می گذارد، و چموش ترین اسب را می بینی که انسان رام می کند و مطابق دلخواه خود راه می برد.  و این سوار شدن و راه بردن که خیر، بلکه گاهی اوقات اگر دلش خواست یک چو که هم می کند. (خندة حضار)

دلیل این تمکین و فرمان بری این است که این حیوان با ور دارد که من برای بار بردنم، من برای سواری دادنم، من برای این هستم که همیشه از بنی انسان فرمان برم. حال فرض کنید اگر یک عاملی در کار بیفتد که این حیوان را به گونه تغییر بدهد که این باور را از او بگیرد، او دیگر زیر بار نمی رود.

استخفاف و تحقیر

قرآن کریم در مورد فرعون این مسأله را بسیار به خوبی مطرح می کند که: «فاستخف قومه فاطاعوه» فرعون یک انسان بود و دیگران هم یک انسان بود، اما چطور شد که مردم او را به خدایی قبول کردند و حضرت موسی (ع) را به پیامبری قبول نگردند. برای اینکه فرعون آن مردم را استخفاف کرد، سبک مغز و کم اندیشه به بار آورد، در عقول و شعور و اندیشه ی مردم تصرف کرد، ادراکات و شعور مردم را از کار بینداخت بعد سالها ربوبیت خود را ادامه داد.

ببینید فرزندان یعقوب که از نظر جسمی آدمهای رشید و تنومند و با قدرت بودند، از نظر روحی و اعتقادی، حافظ سنن و آداب و عادات پدران شان بودند، نسبت به دیگران سخت وابسته بهم و منسجم و متعصب در دین و سنن خود بودند. چنانچه قرآن اززبان آنها نقل می کند:« إِذْ قَالُواْ لَيُوسُفُ وَأَخُوهُ أَحَبُّ إِلَى أَبِينَا مِنَّا وَنَحْنُ عُصْبَةٌ » [3]

 آنها می گفتند: ما «عصبه» ایم، نیرو مند و با قد رتیم. عصبه از عصب گرفته شده و عصب آن پیی است که تمامی مفاصل بدن را به همدیگر به شدت ربط می دهد که اگر این عصب نباشد، بدن توان راه رفتن، کار کردن و... را ندارد. وقتی که این را به باب تفعل ببریم، مثل تعصب اش درست کنیم، به معنای جانب داری شدید است از یکدیگر، از آرمان و جان و مال یکدیگر. اینها می گفتند ما یک گروه نیرومند هستیم که از جان و مال و آرمان یکدیگر به شدت دفاع می کنیم.

 کشتار نوزادان پسر توسط فرعون



1-  سوره زخرف / 54-51

 2ـ حجرات  13

3- یوسف / 8


 

خوب همین مردم آمدند در مصر؛ چون دارای جسم و استعداد قوی و روحیه ی نیرو مند، در محیط صحرای سالم آزارد بزرگ شده بودند، روز به روز نسل شان افزایش یافت. افزایش این اقلیت متعصب متشکل و نیرومند، فرعونیان را به وحشت انداخت، از این رو در صدد شدند این قوم را مقهور کنند و این مردم را ذلیل و رام بسازند؛ در مرحله اول اینها را وادار کردند به کار های سخت و دشوار و طاقت فرسا؛ عده ی به کارهای ساختمان، عده ی به کار زراعت، به سنگ تراشی گماشته شدند  و لوحه های بزرگ سنگی می تراشیدند.

چنانچه نقل می کنند که در ساختن احرام مصر که جد مومیایی شده ی فرعون و ملکه ی مصر در آنجا مد فون است، هشت میلیون تخته سنگ بکار برده شده که این تخته سنگ ها را از اسوان به قاهره که نهصد و هشتاد کیلومتر است، توسط همین مردم آورده شده که با پشت خود حمل می کردند. در طول این مسیر حدود سی هزار نفر در زیر تخته سنگ های سنگین به زمین افتادند و جان دادند و در همان جا های که افتاده اند، دفن شده اند. ولی از آنجائیکه یهود خود را از طایفه خدا می دانستند و نسبت به آینده امید وار بودند، ذلت و خواری قبول نکردند و به همان تعصب قومی و حفظ سنن و عادات پدران شان پایدار بودند. بعد تاکتیک فرعون عوض شد و آن اینکه « يُذَبِّحُونَ أَبْنَاءكُمْ وَيَسْتَحْيُونَ نِسَاءكُمْ »[1] پسرها را سر می بریدند و دخترها را زنده نگه می داشتند. برای هر زن حامله ی بنی اسرائیل، یک زن قبطی را، مامور کرده بودند که ببیند هر گاه پسر بدنیا بیاید او را سر می بریدند.

شب و روزی نبود که صدای جیغ و داد و ناله و  فریاد بچه های سر بریده در دامن مادرهای شان بلند نشود. زمخشری صاحب کشاف گفته که نود هزار کودک از قوم بنی اسرائیل سر بریده شدند.

دلیل این اقدامات ضد انسانی چه چیز باید باشد؟

بعضی گفته اند که فرعون در خواب دید که یک آتشی از طرف فلسطین آمد و خانه های فرعونیان را سوزاند و خانه های بنی اسرائیل همچنان سالم ماندند. خواب او را تعبیر کردند که شخصی از میان این قوم به وجود می آید که دم و دستگاه تو را بهم می زند؛ از این رو فرعون می خواست پیشاپیش جلو ظهور آن شخص را بگیرد.

این روایت ها چندان سند معتبر ندارد، در حقیقت طبیعت و خوی استبداد و حکومت های ظالم همین است که نمی خواهند استعداد دیگران رشد کند و افراد شایسته ی در کنار او و جود داشته باشند، از این جهت یا به حذف فیزیکی اقوام زیر دست ـ که از آنها وحشت دارند ـ دست می زدند، یا آنها را در خواری و بیچارگی نگه می دارند. این تنها در مورد فرعون نیست بلکه هرکه سالها مستبدانه بر قومی حکومت کرده است، از همین شیوه استفاده کرده است و معنای فساد هم همین است.

 

 

 

نابود کردن استعداد ها

قرآن از زبان ملکه سبا نقل می کند که:« قالَتْ إِنَّ الْمُلُوكَ إِذا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوها وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِها أَذِلَّةً وَ كَذلِكَ يَفْعَلُونَ » [2] استبداد یعنی شخصیت های بر جسته ی فرهنگی، سیاسی، علمی، اجتماعی را یا می کشد یا در ذلت نگه میدارد و زمینه ی رشد و شکوفایی آنان را می گیرد، یا می خواهد زمینه ی بد نامی او را فراهم کند و محبوبیت او را از دلها بیرون آورد و به اصطلاح ترور شخصیت می نماید. ما و شما وقتی تاریخ خود را بخوانیم می بینیم که شخصیت های چون علامه بلخی، ابراهیم گاو سوار، عبدالخالق شهید و رهبر شهید مزاری و امثال اینها، دچار همین سرنوشت شدند.

راغب درمفردات می گوید: «الفساد خروج الشّیء عن الاعتدال و یستعمل ذلک فی النفس و البدن و الاشیاء الخارجه عن الاعتدال.» هر چیزی که حالت اولی و طبیعی خود را از دست می دهد ، فاسد شده است. جامعه ی طبیعی آن است که زمینه ی رشد و شکوفایی برای همه فراهم باشد ، حالا اگر کسی این حالت را به هم زد و نگذاشت شخصیت های علمی ، اجتماعی و ... تبارز کند، فساد کرده است.

خداوند تعالی به عنوان یک منّت برای بنی اسراییل می فرماید: « وَ إِذْ نَجَّيْناكُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذابِ يُذَبِّحُونَ أَبْناءَكُمْ وَ يَسْتَحْيُونَ نِساءَكُمْ وَ في‏ ذلِكُمْ بَلاءٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَظيمٌ. » [3]

عذاب هایی که بر بنی اسراییل نازل می شد، یکسان نبود و انواع مختلف بود، به زندانهای جهنمی می فرستادند، دو پا و دو دست را به چهار میخ می بستند و سنگ های بزرگ روی سینه هایشان می گذاشتند، دست ها و پاها را از خلاف می بریدند و به شاخه های خرما به دار می آویختند، یکی از عذابها و شکنجه ها همین بود که پسرهای نوزاد را با فجیع ترین وجه سر می بریدند؛ ذبّح از باب تفعیل است مبالغه ی در کمیت و کیفیت را افاده می کند. زنده نگهداشتن دختران و زنان اگر خوب دقت شود عذابی دیگری بود که اعمال می شد، وقتی اینها را برای خدمت خانه و کلفتی خانه های خود می بردند، یک تحقیر بزرگی بود برای بنی اسراییل. که این واقعا یک بلیّه ی عظیم و بلای بزرگ بود.



4 ـ بقره / 49

5 ـ نمل / 34

6 ـ بقره / 49

 

از عادات عرب جاهلی این بود که هرگاه کسی می مرد، شتری یا گاوی را دستها و پاهایش را یا سرش را محکم می بست و سر قبر او می گذاشت، تا آن حیوان در زیر شکنجه، تشنه و گرسنه جان می داد. این را می گفتند بلیّه، قرآن می گوید: شما قوم بنی اسراییل گرفتار چنین بلیّه ای بودید.

نکته ای که از این آیه می فهمیم این است که سخن از شخص نیست ، بلکه سخن از حاکمیت یک قوم است که بر قوم دیگر، چنین بلیّه ای را وارد کرده است و تلخی عذابهای خوار کننده را در کام آنان چشانده است.

عنایت الهی

بعد عنایت پروردگار مشمول حال این مردم شد ، خداوند حضرت موسی (ع) را برای نجات این قوم مبعوث کرد. قرآن می فرماید فَأْتِيَاهُ فَقُولَا إِنَّا رَسُولَا رَبِّكَ فَأَرْسِلْ مَعَنَا بَنِي إِسْرَائِيلَ وَلَا تُعَذِّبْهُمْ » [1]

حضرت موسی (ع) با برادرش هارون آمدند پیش فرعون و گفتند: ما فرستادگان پروردگار هستیم. دیگر شکنجه بس است، عذاب بس است این ها را رها کن.

بالاخره حضرت موسی (ع) بعد از مبارزات بسیار پیگیر و شدید، این مردم را از سایه ی ساختمان های مصریان، از بین گرد و غبار رنج و ذلّت، از زیر تازیانه و شکنجه ی ماموران مصری و از سر سفره ی ذلت بار فرعونیان بیرون کرد و می خواست آنان را به یک زندگی عزت مندانه برساند.

شبی موسی (ع) قوم خود را از شهر بیرون کرد و تا لب دریا رساند. « فرعون ذوالاوتاد » که دارای ارتش افسانه ای بود، با دار و دسته و لشکریانش از پشت سر آنها حرکت کردند. این قوم از بس ترسو و زبون بودند و بی اراده بار آمده بودند، در اینجا نزدیک بود علیه موسی (ع) بشورند و تسلیم فرعون شوند و از او پوزش بخواهند که ناگهان دریا شکافته شد و اینها به چشم سر خود دیدند که فرعون با دار و دسته و لشکریانش چگونه در میان امواج دریا فرو رفتند. کار تمام شد و موسی (ع) پیروز شد و این مردم را از زیر شکنجه و شلاق دائمی فرعونیان نجات داد.

از آنجاییکه که هر قوم ، هر ملت یک منجی و موعودی دارد ، چنانچه ما و شما هم موعودی داریم که امام عصر (عج) است. و موعود دیگری هم داریم و آن آنکه در کشور ما عدالت باشد ، آرامش و امنیت باشد و بتوانیم به حیث یک انسان آنجا زندگی کنیم ، این هم موعود ما و شماست.

حالا بنی اسرائیل برایشان وعده داده شده که سرزمین شامات و فلسطین که سرزمینی است پر از خیر و برکت ، از آنها باشد و در آنجا بروند و یک جامعه ی توحیدی را به وجود آوردند. خداوند در قرآن از سرزمین مکه و بیت المقدس به عنوان سرزمین های  با برکت و پر از مواهب مادی و معنوی یاد کرده است.

خوب حضرت موسی (ع) گفت: برویم در سرزمین مقدس که سرزمین پر نعمت و با برکتی است ـ حالا تنبلی و بی عرضه گی و بی ارادگی این مردم را ببینید.

حضرت موسی (ع) اول این مردم را به یاد نعمت های خداوند می اندازد :« اذ قال موسی لقومه یا قوم اذکروا نعمة الله»، به یاد نعمت های خدا باشید ، نعمتهای خدا را فراموش نکنید. »، « اذ جعل فیکم انبیاء» خداوند از میان شما پیامبران بر گزید.

«و جعل لکم ملوکا » شما نه اختیار جان خود را داشتید، نه اختیار مال و نه اختیار سرنوشت و ناموس خود را داشتید. حالا مسلط بر جان و مال و ناموس خود هستید، این پادشاهی است برای شما، چیزهایی برای شما داده شده که برای دیگران داده نشده است.

 قوم موسی هنوز به خود باوری نرسیده است

« يا قَوْمِ ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتي‏ كَتَبَ اللَّهُ لَكُمْ وَ لا تَرْتَدُّوا عَلى‏ أَدْبارِكُمْ فَتَنْقَلِبُوا خاسِرينَ »[2] .  بیایید برویم به سرزمین مقدس، سرزمینی که نوید آن برای شما داده شده و به عقب بر نگردید که دچار خسارت می شوید؛ خسارت یعنی کسی که سرمایه را از دست می دهد.

« قالُوا يا مُوسى‏ إِنَّ فيها قَوْماً جَبَّارينَ وَ إِنَّا لَنْ نَدْخُلَها حَتَّى يَخْرُجُوا مِنْها فَإِنْ يَخْرُجُوا مِنْها فَإِنَّا داخِلُونَ» [3] 

گفتند : ای موسی، آنجا مردمی ستمکار و تنومندی هستند ، آدمهای قوی هیکل و قدرتمندی هستند، ما نمی توانیم آنجا برویم، وقتی آنها خود به خود از آن سرزمین بیرون شدند ، ما آنجا میرویم.

 « قالَ رَجُلانِ مِنَ الَّذينَ يَخافُونَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمَا ادْخُلُوا عَلَيْهِمُ الْبابَ فَإِذا دَخَلْتُمُوهُ فَإِنَّكُمْ غالِبُونَ »[4]

  از میان این مردم حقیر و ذلیل که ذلت و خواری در جانشان نقش بسته است، یک عده ی اندک تازه به خود باوری و اعتماد به خود رسیده است [5] دو نفر از میان جمعیتی که از خدا خوف می خورند و خداوند آنها را مشمول نعمت خویش قرار داده است، اینها گفتند: شما خود را به دروازه ی شهر برسانید و آتش جنگ را شعله ور سازید ، بعد آنها بیرون می روند و شما پیروزید.


7 ـ طه / 47

8 ـ المائدة / 21 

همان 22

10ـ المائدة / 23

11- از میان هر مردمی که به خواری و خفت خو گرفته و فرمانبرداری بی قید و شرط را جزء سرنوشت قطعی خود می داند ، اول یک عده ی اندکی به خود آگاهی می رسند و کم کم دیگران را جرات و اعتماد به نفس می دهند ، اما یک عده تا آخر در برابر ظالم خود را خم و راست می کند و به صورت آلت دست کار می کند و مانع را ه دیگران می شوند.

 


پیشنهاد این دو نفر مطابق تز و نظری است که مولا امیر المؤمنین (ع) فرموده است:« فوالله ما غزی قوم قطّ فی عقردارهم الا ذقوا» به خدا قسم هرگاه جنگ در خانه کسی وارد شود ذلیل می شود. شما بیایید آتش جنگ را در خانه ی اینها روشن کنید، اینها مغلوب می شوند و شما پیروزید.

« قَالُواْ يَا مُوسَى إِنَّا لَن نَّدْخُلَهَا أَبَدًا مَّا دَامُواْ فِيهَا فَاذْهَبْ أَنتَ وَرَبُّكَ فَقَاتِلا إِنَّا هَاهُنَا قَاعِدُونَ» [1] گفتند : تا آنها آنجا باشند ما هرگز نمی توانیم داخل آن سرزمین شویم « لن » نفی ابد او را می رساند. تو همراه خدایت برو با آنان جنگ کن ما اینجا نشسته ایم. بعد موسی (ع) عرض کرد خدایا من جز خودم و برادرم هارون، هیچ کسی را ندارم، بهتر است بین ما و این مردم جدایی بیندازی. بعد خداوند فرمود:

 « قالَ فَإِنَّها مُحَرَّمَةٌ عَلَيْهِمْ أَرْبَعينَ سَنَةً يَتيهُونَ فِي الْأَرْضِ فَلا تَأْسَ عَلَى الْقَوْمِ الْفاسِقينَ»[2]

خداوند فرمود : این سرزمین چهل سال است برایشان حرام شد، باید سرگردان و حیران روی زمین راه روند. و تو در مورد سرنوشت این مردم گناهکار غمگین مباش. این مردم از یک طرف هوای رسیدن به ارض موعود را دارند و از طرفی علیه پیشوای شان حضرت موسی (ع) تمرد کردند، حالا سرنوشتی که به آن دچار گشتند این است که چهل سال تمام در پهنای این دشت بی هدف و بی جهت راه رفتند؛ هر روز صبح حرکت می کردند تا خود را به ارض موعود برسانند ، شب که می شد می دیدند که درست در همان نقطه ای است که صبح از همان جا حرکت کرده بودند. (مثل حمار طاحونه ) ـ خندة حضار ـ.

خوب حالا همین جا دو سه تا سؤال است که اگر بتوانیم پاسخ داده بتوانیم ، به نقطه ی حساس مسأله رسیده ایم.

چرا ذلت پذیری؟

سوال ما این است که چرا این مردم این قدر بی عرضه،چرا این قدر خوار و ذلیل؟ باوجود رهبری همانند موسی (ع) اینها را رهبری می کند ، همه اولاد یعقوب، منتسب به ابراهیم  پرچمدار توحید. از دین و عقیده ی خود هم دست بر نداشته اند، تا هنوز حافظ همان سنن و آداب نیاکانشان هستند، مردم متعصب که می گفتند ما عصبه ایم، دست پروردگان آغوش صحرا و مردم نیرومند و با اراده ی قوی.

دلیل این مسئله به نظر من دو،سه چیز است:

یکی شستشوی مغزی و کشتن شخصیت و هویت مردم، خداوند می فرماید:«وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ وَ الْمَسْكَنَةُ وَ باؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ كانُوا يَكْفُرُونَ بِآياتِ اللَّهِ »[3] خواری و ذلت چون خیمه سراسر وجود این مردم را احاطه کرده بود ، یا آنکه چون نقش نگین در روح و جان این مردم نقش بسته بود ؛ رسوبات آن دوران خواری و بیچارگی آنچنان در روح و نفس این مردم رسوخ داشت که عقل و شعورشان از کار افتاده بود. مانند آب راکد که در یک جا می ماند ، در برابر تابش آفتاب قرار می گیرد  از چرک و کثافت پر می شود، بو می گیرد، عفونت پیدا می کند، و منشاء تمامی امراض و بیماری ها است. اما آبی که هر دم خود را از فراز کوههای بلند می اندازد پایین و فرو می غلتد، با جوش و خروش در حال جریان است، لحظه به لحظه صاف و شفاف می شود، مایه و منشاء حیات می شود.

این مردم چون سالها سر سفره ی ذلت نشسته بودند و هر فرمانی را قبول کرده بودند، به ذلت و خواری خو گرفته بودند ، پستی و فرومایگی طبیعت ثانوی این مردم شده بود، عقل و هوش و شعور شان از کار افتاده بود. استبداد هم همین را می خواهد. سالها کشتار و توهین و تحقیر و وادار کردن به کارهای سخت و دشوار، در روح و جان این مردم به گونه ای تاثیر کرده بود که هویت و شخصیت خود را از دست داده بودند، وقتی یک مردم هویت و شخصیت انسانی خود را از دست دادند و ارزشهای انسانی خود را فراموش کردند ف تن به هر خواری و سرسپردگی می دهند. این آدمهای با شخصیت اند مثل جناب رهبر شهید که همیشه راستند و راست قامتند، راست کردار و راست گفتار اند. اما آن آدمهای بی شخصیت است که در برابر هر کسی که مقداری زور داشت یا پول داشت، به تملق می پردازد، زبان خود را کج و کل می کنند، قامت خود را کج و کل می کند؛ بالاخره آدمهای بی شخصیت، مثل حیوان است برای بار بردن ، زور زدن و سواری دادن. لذا فرعون نسبت به این مردم همین کار را کرده، شستشوی مغزی داده، همیشه گفته به شما نمی رسد، شما لیاقت ندارید که پشت میز بنشینید، فرماندهی کنید، شما استعداد این کارها را ندارید.


12ـ مائده /24

13ـ مائده /26

14 ـ البقرة / 61  

 


 یک مرغ هوا یا یک حیوان صحرایی را که در قفس بگذارید، پژمرده می شود، حالت طبیعی خود ر ااز دست می دهد، ای چه بسا که از زاد و ولد بماند. انسان که جولانگاه فکر و احساس و تخیلاتش از بر و بحر عالم و زمین و آسمان فراتر است، ولی همین انسان وقتی در بند استبداد گرفتار آید ، مثل یک حیوان که برای بار بردن است درست می شود، هوش و نبوغ و استعداد انسانی خود را از دست می دهد.

دلیل دیگر آنکه این نعمت آزادی برای این مردم بسیار مفت گیر آمد، بدون آنکه بنی اسرائیل دستی از آستین بیرون کرده باشد و حتی زحمتی به جان خریده باشد و از دور دستشان را در این آتش گرم کرده باشند، یک مرتبه آزاد شده و به عزت رسیدند و سر سفره ی گشاد طبیعت نشستند، « منٌّ » و « سلوی » از آسمان برایشان می رسید. اما روحیه ی ذلیل اینها معنای آزادی و نعمت را نمی فهمیدند.

و لحظه به لحظه نق می زدند که ما چرا عدس نداریم، پیاز نداریم ، تره نداریم و... و بالاخره چرا ما « ننتر» نداریم ( خنده حضار ) آرزو می کردند کاش می رفتیم سر سفره ی فرعون می نشستیم و ریزه های سفره ی او را می خوردیم، همان خوب زندگی بود. لحظه به لحظه بر پیشوای خود می شوریدند که چرا ما را از مصر بیرون کردی ؟! همین ناسپاسی، بی لیاقتی، حماقت و سفاهت بود که می بایست چهل سال در بیابان سر گردان بمانند.

دلیل دیگری که یک مقدار جالب است و آن اینکه در طول چهل سال یک نسل می روند و نسل دیگر به جای آنها می آیند. این سرگردانی چهل ساله نسبت به خود این مردم یک گوشمالی است؛ یعنی شما لیاقت و شایستگی این را ندارید که به سرزمین موعود خود برسید ، شما مانند حمار طاحونه بگردید شب تا صبح .

اما فرزندانی که از این ها در طول چهل سال به دنیا می آیند، در یک فضای باز، تحت تربیت و رهبری جانشینان حضرت موسی (ع)، انسان های نو، با اراده و با درایت به بار می آیند و ...

و همین طور هم شد، همین ها یک حمله کردند و رفتند به سرزمین مقدس فلسطین و شامات و یک جامعه و حکومتی را به وجود آوردند، اما بعد از گذشت روزگاری گرفتار یک پادشاه جابری شدند مانند فرعون به نام رأس الجالوت. اما این بار بدون آنکه کسی دیگری آنها را وادار کند، بزرگان و نمایندگان خود مردم، آمدند نزد همان پیامبر زمانشان. هم اکنون شعور و فکر این مردم به مرحله ای رسیده که خود می توانند تصمیم بگیرند و سرنوشت خود را بسازند.

قرآن داستان اینها را بدینگونه نقل می کند : « أَلَمْ تَرَ إِلَى الْمَلإِ مِن بَنِي إِسْرَائِيلَ مِن بَعْدِ مُوسَى إِذْ قَالُواْ لِنَبِيٍّ لَّهُمُ ابْعَثْ لَنَا مَلِكًا نُّقَاتِلْ فِي سَبِيلِ اللّهِ...»[1] این ها با پیامبرشان گفتند : ما می خواهیم جنگ کنیم و خود را از زیر سیطره ی جالوت ظالم آزاد نمایییم، ما فرمانده نداریم که ما را زیر پرچم واحد جمع کند و جهاد ما را رهبری نماید. برای ما فرمانده تعیین کن.

پیامبرشان گفت: خداوند طالوت را برای شما فرمانده مقرر کرده است. طالوت لشکری را تهیه کرد ـ که تفصیل جزئیات آن مورد بررسی ما نیست ـ و به جنگ جالوت رفت. حضرت داود که از افراد تحت فرماندهی طالوت بود با انداختن فلاخن جالوت را از پای در آورد و این هم یک مقطع از تاریخ.

مظلومیت مردم ما

برویم روی اصل مطلب، ما مردم به عنوان یک نسل و یک قوم، به جرم تعلقات قومی و نژادی و هم به جرم تعلقات  مذهبی، مثل همین قوم بنی اسراییل توسط رعب انگیز ترین و خون ریز ترین و بیرحم ترین حکام زمانشان به چه روزگاری رسیدند، از جمجمه ی مردم ما مناره ها ساخته می شود، بر روی تل اجساد بی سر مردم ما برج و باروی حکومت خود را بنا می کنند و از خون مردم ما تغذیه می کنند. مردم ما، مردم سر بلندی بوده، مردم مصمم و با اراده بودند، هفت سال همان طوریکه تاریخ نقل می کند ، لشکر خونخوار عبد الرحمن را در مرزهای هزاره جات زمین گیر می کنند. اما بعد از آنکه فتوای کفر و ارتداد علیه مردم ما صادر می شود ، و بعد از آنکه عوامل داخلی خیانت میکنند و با عبدالرحمن همدست می شوند، آن زمان است که اینها بر مردم ما پیروز می شوند.

به علاوه ی کشتار های دسته جمعی، چنان مردم ما را توهین و تحقیر می کنند و به خواری نگه می دارند که هویت قومی خود را از دست دادند، هویت مذهبی خود را از دست دادند ، هویت تاریخی خود را از دست دادند ، خداوند رحمت کند ملا فیض محمد کاتب هزاره را که چه خدمتی بزرگی نموده است. ایشان می گوید : وقتی فتوا علیه قوم هزاره صادر می شود، عبد الرحمن به سران لشکر و فرماندهان نظامی اش نوشت که هر چند زن و بچه، پسر و دختر جوان ، مال و دارایی که از این قوم کافر به دستتان می رسد، طبق شریعت غرّای محمدی (ص)، خمس آن را برای حضرت والا بفرستید و بقیه اش برای شما حلال باشد.

 همین فتوا بود که لشکریان امیر خونخوار حتی زنهای شوهر دار را از خانه ها بیرون می کردند و برای خود به فروش می رساندند ، دخترهای جوان و پسران جوان را می بردند و به فروش میرساندند. اگر کسی تاریخ و زندگی مردم خود را بخواند، اگر او انسان است و شعور انسانی داشته باشد ، بر این همه مظلومیت بی اختیار اشکش می ریزد. لشکریان عبدالرحمن زنان ، دختران و پسران هزاره را بسیار ارزان می فروختند، مثلا به پنج یا شش روپیه ی آن روز. مردم فوج فوج از خارج افغانستان حتی هندوها به هزاره جات سرازیر می شدند برای خریدن کنیز و برده، ولی آنها را به قیمت ارزان می خریدند و به قیمت بالا می فروختند. این بود وضعیت مردم ما در طول تاریخ.

دوباره عبدالرحمن جابر فرمان صادر کرد که هر چند ملا، سیّد، کربلایی و زوار در هزاره جات موجود است، همه را دستگیر کنید و با خانه و اهل و عیال و خاندان شان بفرستید کابل. خوب وقتی اسیر و دستگیر می شدند ، سرنوشتی جز اعدام شدن، و سالهای دراز حبس شدن نداشتند؛ به گونه ای در کابل و یا جاهای دیگر، اگر کسی می خواست دشمن یا حریف خود را سرکوب کنند. می گفتند: توکربلای و زواری، تو سیّدی، تو ملّایی هزاره ای، همین کلمات برای دست گیری و سرکوبی وی کافی بود ولو پشتون یا تاجک و ازبک می بود، همین مقدار کافی بود که وی دستگیر شود.

بله بعد از آنکه امیر جلاد کاملا بر مردم ما مسلط می شود، به بهانه ی جمع آوری اسلحه و مهمّات می ریختند به خانه های مردم و جنایات و فجایعی را مرتکب می شدند که زبان و قلم از گفتن و نوشتن آن شرم دارد. مثل مسلم بن عقیل، بصربن ابی ارتاط و ثمرة بن جندب که همین گونه جنایات شرم آور را در مکه و مدینه مرتکب شدند.



15ـ بقره / 246

 


 توهین و تحقیر

از سوی دیگر توهین و تحقیر ؛ به قیافه ی ما خندیدند ، به بینی و گونه ی ما خندیدند و با لحن توهین آمیز گفتند : هزاره ی قلفک چپات! به شما نمی زیبد که پشت میز بنشینی و ... ما هم این حرفها را شنیدیم، تلقین شدیم و باور کردیم که آری ما چنینیم ، تا آنکه یک حالت انزجار و نفرت نسبت به خود ما پدید آمد و سعی کردیم کتمان هویت کنیم. من خیلی از کسانی را خبر دارم تا چند سال پیش در تذکره های شان نوشته بود، تاجیک، پشتون، در حالیکه خودش هزاره است؛ ننگ مان می آمد، عارمان می آمد، احساس شرمندگی و شرمساری می کردیم که خود را هزاره بگوییم. جبن و ترس، بی حالی و بی عرضگی به جایی رسیده بود که خودم به یادم هست که هر گاه یک پلیس از دور دیده می شد، مردان همه فرار می کردند و پنهان می شدند که پلیس آمد. بچه های خردسال را هرگاه مادرهای شان ، گریه های شان را خاموش می کردند می گفتند: گریه نکن که اوغو آمد. این وضعیت مردم ما بود.

 آثار جهاد

تا آنکه مسأله ی جهاد پیش آمد، مثل دیگران جهاد کردیم و شمشیر زدیم و تفنگ بدست گرفتیم و منطقه ی خود را آزاد کردیم. بعد وقتی در پیشاور دولتی را در تبعید تشکیل دادند، نه ما مردم حضور داریم نه ازبک، گویی ما از این مرز و بوم نیستیم.

سرود رهایی

از میان این همه درد و رنج و مشکلات و ظلم و ستم که بر مردم ما کردند ، مردی با قامت راست و با تصمیم و اراده ی استوار یعنی استاد شهید عبدالعلی مزاری ـ رحمة الله علیه ـ ، ندای آزادی و عدالت و رسمیت یافتن مذهب شیعه را سر می دهد. و او نقش موسی کلیم را برای ما مردم بازی می کند و برای مردم خود باور و اعتماد می دهد، جرات و شجاعت و قوت می دهد و می گوید:

« بلی ما باید از موجودیت خود دفاع کنیم، وقتی موجودیت نداریم این تشکیل دولت چه فایده دارد، گروه های پیشاور در هیچ شرایطی موجودیت ما را قبول نکردند.» و همان رهبرشان گفتند که هزاره ها 7% جمعیت کشور را تشکیل می دهند، بعضی ها شان گفتند که این ها مثل هندوها می مانند، عجب وضعی شده که هندو و هزاره هم در این مملکت حق می خواهند. استاد شهید در یک مقطع دیگر از سخنان خود فرمود که : « ما یکی از اقوام ساکن در افغانستان هستیم، اگر دیگران به اسلام فخر می کنند، ما هم مسلمان هستیم و به اسلام فخر می کنیم، اگر دیگران به نژاد و نسب خود فخر می کنند ، ما هم یک نژاد هستیم و در هر صورتش در این خانه ی مشترک شریک هستیم.»

حق طلبی نژاد پرستی نیست

در این جا یک پرانتز دیگری  باز کنیم، گرچه این یک بحث دیگری می خواهد، و آن اینکه اگر کسی از مظلومیت قوم خود دفاع می کند، از حقوق مردم خود دفاع می کند، چاره ندارد که نام قوم و مردم خود را می گیرد و این موجب سوء تفاهم نشود که ما نژاد پرست هستیم، نه این نژاد پرستی نیست، بلکه دفاع از مظلومیت و حقوق مردم ما است. چنانچه شهید مزاری فرمود:« مسأله ی افغانستان وقتی حل می شود که مرد م و احزاب و اقوام یکدیگر را تحمل کنند و در صدد حذف یکدیگر نباشند، چه از نگاه احزاب و اقوام چه از نگاه مذهب » 

این ها از رسالت های شهید مزاری است، حالا بگویید کجایش بد است، کَی مزاری گفته است ما از دیگران برتری داریم ، کَی گفته که ما حقوق بیشتری می خواهیم ؟ بلکه گفته است که ما حقوق مردم خود را می خواهیم نه کم و نه زیاد. این حرف کجایش بد است؟ چنانچه گفت : « ما سه چیز در آینده ی این مملکت می خواهیم : یک ـ رسمیت یافتن مذهب ما. ـ دو ـ تشکیلات اداری کشور غیر عادلانه است. ـ سه ـ مشارکت هزاره ها در تصمیم گیری. »

 هویت تاریخی 

در اسناد رسمی دولت اسم هزارجات را به کلی حذف کرده اند و به جای آن صفحات مرکزی افغانستان را آورده اند تا اینکه، هزاره و هزاره جات گفته نشود. این مسأله چنان در مردم ما تأثیر کرد که ما از علمای خوب و دین دار خود می شنیدیم که حتی بالای منبر رفته،از یک موضع بالای مذهبی که گویاحضرت امام خمینی(ره) است، می گفتند : نگویید ما از فلان قوم هستیم، این شرک است این گناه است.

تبلیغات دیگری را به راه انداختند که هزاره از مردم بومی این مملکت نیستند ، اینها مهاجرانند و از سرزمین غیر روییده اند و چند صباحی این جا زندگی کرده اند ، این ها چه حق دارند که در تصمیم گیریهای سیاسی و اجتماعی این مملکت شرکت کنند. اینها اولاد چنگیزند و چنگیز یک آدم خونریزی بود، وقتی اینها اولاد چنگیز هستند  کشتن شان رواست.

 


اولاً آنکه از کجا معلوم است که ما اولاد چنگیز باشیم ، تاریخ گویای این واقعیت انکار ناپذیر است که وقتی چنگیز خان پیشروی می کرد و در بامیان به شهر غلغله که رسید، با مقاومت بسیار شدید مردم هزاره رو به رو شد و یک پسرش هم کشته شد ـ حالا ما بالفرض هم اولاد چنگیزیم و چنگیز آدم کشته بود و خون ریخته بود، ما که آدم نکشتیم و خون نریختیم ، تو آمده ای انتقام او را از ما میگیری؟ تا آنجا که گفتند اگر شما مجتهد هم بشوید ما از شما تقلید نمی کنیم.

ادارات غیر عادلانه

حالا تقسیم ادارات غیر عادلانه و ولایات این مملکت را ببینیم که سرزمین وسیع هزارجات با این همه نفوس لااقل یک مرکز ولایت که واقعا مرکز باشد ندارد ـ یک بخش ما را بردند و چسباندند به ارزگان، قسمت دیگری را به غور چسباندند، قسمتهای دیگری را به کا پیسا و و ردک چسباندند و یک بخش زیادی را به غزنی ملحق کردند و ما  را پارچه پارچه کردند.

محرومیت از حقوق سیاسی ـ اجتماعی

اما هویت سیاسی ، شما بگویید کَی بوده که ما به عنوان یک قوم در تصمیم گیری های این مملکت شرکیب بوده باشیم ؟ وقتی مؤرخین اسلام از جمله ابن ابی الحدید نقل می کند که معاویه در زمان حکومتش نامه ی نوشت به تمامی دوائر وقت اعم از ملکی و نظامی که : «فا نظروا الی من قد قامت البینة انه یحبٌ علیا، فامحوه من الدیوان واسقطوا عطائه ورزقه» دقت کنید، هرگاه برای شما ثابت شد یکی از دوستان علی در دوائردولتی راه پیدا کرده، نامش را قلم بزنید ومعاشش را قطع کنید. بار دیگر نامه ی دیگری نوشت که:«من اتهمتموه بموالا ت هولاء القوم فتکلوبه واهدموا داره» به محض که گمان بردید شخصی از دوستان علی واهل بیت(ع)است او را در خواری نگهدارید و خانه اش را خراب کنید. همچنین فرمانی بود که مامورین معاویه، خصوصا زیاد پدر عبدالله که در عراق زیاد حکومت کرده بود و همه ی شیعه ها را می شناخت، فرمان معاویه را به اجرا گذاشتند و روز گار بدتر از جهنم برسرشیعه ها آوردند. بعد شما تاریخ را بخوانید که شاه محمود هم نامه ی نوشت در تمامی ادارت دولتی افغانستان که بچه های هزاره را در مکاتیب قبول نکنید، خصوصا در دانشگاه ها و دانشکده های جنگ، این تاریخ ما است و تاریخ سیاسی، حقوقی و اجتماعی ما.

روشن بینی شهید مزاری

با درک این وضعیت رهبر شهید بابه مزاری ـ رحمة الله علیه ـ می گوید : « اگر مابی تفاوت باشیم می توانند سیصد سال دیگر ما را حذف کنند، و آنوقت فقط برای جوالی گری باشیم . ما عاشق قیافه ی کسی نیستیم حق مردم خود را می خواهیم هرکس حقوق ما را به رسمیت شناخت دست او را می فشاریم . ما خواهان عدالت سیاسی هستیم و حقوق خود را می خواهیم، انحصار طبی را نفی می کنیم ولواز طرف هر کسی باشد . برای مردم هزاره فقط یک راه موجود است و آن یکپار چه گی است. آنهایی که در ایران و پاکستان و کشورهای دیگر هستند باید یکی شوند و یک راه را بگیرند . باید متوجه بود که حق داده  نمی  شود، حق گرفتنی  است برای گرفتن حق باید آماده بود .

 این سخن مزاری که حماسه از آن جوش می زند ، مانند سخن مولاعلی (ع) است وقتی یاران معاویه با لای آب مسلط شدند و مانع آب شدند فرمود : « فالحیواة فی موتکم قاهرین والموت فی حیواتکم مقهورین» در صورتیکه چیره دست باشید هرچند مرده باشید، زنده هستید. اگر برده و فرمان بردار باشید، زندگی شما، مردگی است. زندی با ذلت مردگی است و مردگی با عزت زندگی است .

 بلی این مقاومت های غرب کابل و جاهای دیگر، برای همه اثبات کرده که ما هستیم و حق خود را می خواهیم اگر نیستیم این مقاومت ها را کِی می کنند؟ این مرد در واقع برای ما باورداد، برای ما شعور داد، برای ماعزت داد، نباید اینها را نادیده یا دست کم بگیریم.

خود باوری ملی ومذهبی

پس به این نتیجه می رسیم که مردم ما اکثراً خود باور شده و اعتماد بخود پیدا کرده و به مرحله ی خود ارادیت و تصمیم رسیده، به این مرحله رسیده که تصمیم خود را بگیرد و با شناخت و آگاهی رهبر خود را انتخاب نمایند . و بالاخره اکثر مردم مااز بیابان و« تپه های سخت » عبور کرده اند و می توانند سرنوشت خود را تعیین کنند.

همین حالا هم مردم ما این زبان حال و قال را دارند که چرا در این مملکت عدالت نیست، چرا ما کاملا به حقوق خود نرسیده ایم ؟ چرا پست ها ی مهم و کلیدی برای ما داده نمی شود، چرا فلان کار صورت نگرفته و ...؟

چنین چرا ها و اعتراضات می رساند که باور مردم ما عوض شده، زیرا همین مردم بودند که چند سال بیش این مقاومت ها و حق طلبی ها را محکوم می کردند و می گفتند ما را به سیاست چه کار؟! از مزاری به عنوان یک جنگ طلب یاد می کردند، اما بر عکس، حالا نیز اعتراضات و زمزمه ها ادامه دارد که ما به حق خود نرسیده ایم، معلوم است که درباورهای مردم ما تغییرات اساسی به وجود آمده و مردم ما از بیابان سرگردانی و حیرت، جبن و ترس وبی عرضه گی عبور کرده اند و امروزه راه مزاری و راه عدالتخواهی را همچون مشعل فروزان در دست دارند.       


نظریات شما


نظریات شما

نظریات شما



نظریات شما

 

نظریات شما


نظریات شما

نظریات شما



نظریات شما

 

نظریات شما

نظریات شما

 

نظریات شما

 

 

نظریات شما

بشنهادات نظرییات شمادر باره این مقاله

 

 

 

 

 

 

 

 

 
3 4
c2   c1
 
شبکه دوست یابی ، آشنایی ، همسریابی ، همکاریابی
وغیره . همین حالا ثبت نام کنید دوست مورد علاقه
خودرا ملاقات کنید

Afghanistan friendship network
 

 

 
لنکستان سایت افغانستان قمت عرضهای جهان خاطرات و تجربه  شما درباره بامیان و بند امیر ورزش و المپک 2008 آدرس سفارت های افغانستان نمایش تلویزیونهای جهان
مقاله های علمی واسلامی   دروطن چه میگزرد   افغانهای آواره ازوطن   قانون پناهندگی دریونان   مجتمع فرهنگی نور درآتن   نقشه جهان و افغانستان   مسجد افغانهادر یونان
                         
                       
 
   

check web page

 

Copyright © 2007-2008 by Afghan Refugee in Greece